خسته!!!!

 در هیاهوی شهر شلوغ...

در ازدحام ماشین ها....

در هوای دلگیر پر از دود

با خود در اندیشه ای بس عمیق فرو رفته ای....

که صدای ممتقد بوق ماشینی تو را به خود می آورد...

و به ناگاه چشمت به نوشته ای پشت کامیونتی جلب میشود...

که نوشته است:

         "بوق نزن سالار خسته است"

  یاد دوست خسته ات که کفتر و فنچ در قفس ذهن خود

     زندانی کرده است می افتید...

 و بی اختیار برایش پیامکی می فرستی که:

     " فنچ باز خسته .....

  باز در پشت چراغ قرمز در فکر فرو می روی ...

 و صداهای مبهمی می شنوی....

  انقلاب...انقلاب... آزادی....آزادی

  باخود می گویی چه شده است؟

    به خود که می آیی می بینی چند نفر به راحتی فریاد می زنند

                 آزادی آزادی آزادی....

 و فورا دوستانت سوار تاکسی های آزادی می شوند

 و باز تو تنها می مانی ...

 و دوست عزیزت موقع رفتن به تو میگوید:

 راستی از دوستمان چه خبر؛ هیچوقت فراموش شدنی نیست!!

و من به یاد او هستم.......... 

/ 2 نظر / 12 بازدید
من

به نظر من ازادي معني يكتايي نداره. در اوج اسارت هم ميشه آزاد بود.

مجتبی ذغال الدینی

ایستگاه شماره یک...اتوبان حکیم... ترافیک زیاد نبود...یه پژو مشکی...یه جوان مشتی...یه ترافیک به راه انداختیم...بخاطر...یه پراید سفید... یه راننده خانم...یه حرف خنده دار...خاطرات اتوبان حکیم