حمید مصدق و فروغ

 

                                                    

                                           

حمید مصدق خرداد 1343

*
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهرهاز باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تودید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده ازدست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که درگوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنانغرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیبنداشت



 " جواب زیبایفروغ فرخ زاد به حمید مصدق"



من به توخندیدم
چون که میدانستم
تو به چهدلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پیتو تند دوید
و نمیدانستی

باغبانباغچه همسایه
پدر پیر مناست
من به توخندیدم
تا که باخنده تو

پاسخ عشق تورا خالصانه بدهم
بغض چشمانتو لیک

لرزه انداختبه دستان من و
سیب دندانزده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم وهنوز

سالهاست کهدر ذهن من آرام آرام
حیرت و بغضتو تکرار کنان
می دهدآزارم
و من اندیشهکنان غرق در این پندارم
که چه می شداگر

باغچه خانهما سیب نداشت

 

 

/ 5 نظر / 16 بازدید

به نام بی نام او وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز؛ و دویدن که آموختی، پرواز را. راه رفتن بیاموز، زیرا راه‌هایی که می‌روی، جزئی از تو می‌شود و سرزمین‌هایی که می‌پیمایی، بر مساحت تو اضافه می‌کند. دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی، دور است و هر قدر که زود باشی، دیر. و پرواز را یاد بگیر، نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی. من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی‌شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند. پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند! اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می‌شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می‌فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می‌دانست! آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

احمدي

سلام بر دومان ... خوبست که سیبها هستند تا به بهانه آنها گاهی به خانه ات سر بزنی ! عیدت مبارک ...

علی حقی

سلام خوبید؟ علی حقی وبلاگت را بروز کن پسر خاله كه داند كه فردا چه خواهد رسيد ز گيتي كه خواهد شدن ناپديد كه را تاج اقبال بر سر نهد كه را رخت از خانه بر در نهد

محمد علی رحیمی

تشکر از لینک زیباتون آقای مهندس.