پروانه....

 

یک روز ..

شاید, یک روز ...

که آفتاب گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش می کند...

در یک غریو تندر باران..

در یک نسیم نوازشگر بهار..

یک روز ...

      شاید..

  همراه پرستوی عاشقی...

واژه لبخند, به سرزمین سوخته من باز بر می گردد...

امید,کوبه در را بفشارد...

   و سپیدی, جای تمامی این سیاهی ها را پر کند...

 آن روز بر مردگان نیز ....

سیاه نخواهم پوشید...

حتی بر عزیزترینشان ....

 .......   

/ 3 نظر / 9 بازدید
چرا

تو فرزند سبلانی. چرا از دماوند مینویسی؟؟؟؟؟؟؟

همکار اولیه

این مثنوی حدیث پریشانی من است ...