يورا بيلمز يوللار مني

۱۳۸٩/۸/٥
به یاد قیصر:ای دریغ و حسرت همیشگی؛ ناگهان چقدر زود دیر می‌شود

                                                                     

من قیصر امین پور را خیلی دوست دارم وقتی شعرهایش را می خوانم وقتی عکسش را

می بینم دجار حس غریبی می شوم چشم هایم تر می شود!!

و این شعر جالبش!!!

                   

حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی‌ام، نیز
از این هوای سربی
خسته است

امضای تازه‌ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم

ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد

و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است

از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است!

آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!

این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!

دومان

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]