يورا بيلمز يوللار مني

۱۳۸٩/٧/۱
یاد یاران....

 

در هفته ای قرار داریم که عراق با جنون صدام جنگ علیه ایران را شروع کرد!جنگی که خیلی از جوانان با غیرت کشور عزیزمان را که به دفاع از خاک پاک وطن شان پرداختند به شهادت رساند.

یاد یاران و یاد دوستان شهیدم افتادم ؛الان هم که این مطلب را می نویسم بسیار احساسی و منقلب شده ام.من و برادرم و پسر عموهایم دوران تحصیلات ابتدایی  همگی در مدرسه ای بنام جعفری اسلامی درس می خواندیم که بسیار مذهبی و از کیفت خیلی خوبی برخوردار بود.خیلی از بچه های این مدرسه بعدها شهید شدند.

یاد رسول افتادم که 5 سال ابتدایی با او همکلاس بودم و رسول نباتی در حالی که 16 سال بیشتر نداشت با اون چهره گندومیش  شهید شد.

یاد نادر افتادم خیلی با حیا بود خیلی نجیب بود همه آرزو داشتیم مثل او باشیم نادر دیرین 6 سال از من بزرگتر بود و معلم قرآن بچه محل ها که پاتوق همه ما مسجد بود.

واقعا که نادر مال این دنیا نبود و باید بعد از  برادر شهیدش کاظم  که قهرمان کشتی بود اون هم  شهید می شد.

یاد مختار نظیر زاده که در دبیرستان کنار من می نشست افتادم که از خانواده کم درآمدی بود و پدرش در دوره راهنمایی بابای مدرسه ما بود.و شهید شد.

یاد یوسف آهنگری افتادم سنش از من بزرگتر بود؛ مسجد کلاس قرآن ترتیب می دادند به ما آموزش اسلحه و تیراندازی می دادند بچه مجل ها را کوه و اردو می بردند و ما را در سنین نوجوانی  آماده اعزام به جبهه می کردند.با برادراش بعدها خیلی دوست شدم مخصوصا لطیف برادر کوچکترش که فکر کنم سالها جبهه بود و شجاعتش را از خیلی ها شنیده ام؛اما اسم یوسف را خیلی جالب انتخاب کرده بودند چرا که خیلی خوشگل بود و بسیار با حیا.و شهید شد.

یاد قلی افتادم که آخر جنگ با اصابت ترکش به گردنش شهید شد.یک هفته قبلش به من نامه نوشته بود و به من گفته بود که بیا اردبیل  با بچه ها دور هم باشیم تو نامه نوشته بود یکی دو هفته بعد می آید.و من اومدم اردبیل ولی جناره غلامرصا آمد.من برایم باور کردنی نبود. خیلی دلم گرفت.خیلی گریه کردم. غلامرضا فعالپور شهید شد.ما  قلی صداش می کردیم .یکسال بعد پدرش از شدت تاراحتی مرد...

یاد علی آقا افتادم که خیلی اذیتش کردند.علی مکارمی نیا استاد دانشگاه؛معلم ؛مبارز قبل از انقلاب؛ رزمنده جنگ؛همسر خواهرم پدر نسیم خانم نقاش و شاعر؛که اون هم  خیلی از دوستاش شهید شدند و او شد راوی زندگینامه و خاطرات دوستان شهیدش و کتاب نوشت و نوشت.ولی هیچ جا از برادران جانبازش حسن(خیلی شیمیایی شده)وچندین سال جبهه بود و از مهدی دیگر برادر جانبازش که اون هم 4سال در مدرسه جعفری اسلامی همکلاس من بود جایی چیزی ننوشت!!!!!  

یاد سرداران  آدربایجان مهدی باکری و حمید باکری افتادم حمید که همیشه چشماش در جبهه به خاطر بی خوابی قرمز بود خیلی اونا را اذیت کردند.و شهید شدند.

یاد رسول ملاقلی پور اردبیلی که بهترین فیلم های این جنگ را کارگردانی کرد افتادم وا قعا این فیلمها را از صمیم قلب ساخت "میم مثل مادر" و "هیوا" که به نوعی روایت جمیدباکری و همسرش بود.

می خواستم عکس دوستان شهیدم را در این پست قرار بدم . خیلی تو اینترنت جستجو کردم ولی هیچ عکسی از آنها نیافتم و با خود گفتم درسته اونا هیچ انتظاری از کسی نداشتند ولی این کارمندان و مدیران بنیاد ها که به خاطر این عزیزان دارند پول و حقوق می گیرند حتی ار یک عکس ناقابل در دنیای مجازی از اینها دریغ کردند!!!!!

امروز دخترانم(دوقلو ها)کلاس اول دبستان را شروع کردند.اسم اونا را در دبستان شهدای جلایی پور ثبت نام کردم.عکسهای مظلومانه این شهیدان را دیدم ؛و به اونا حتما خواهم  گفت که این سه برادر به خاطر ما و شما و وطنمان ایران شهید شدند.

 این نوشته را برای همیشه به دنیز و اولدوز تقدیم می کنم.

و یاد.............

 

 

دومان

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]