يورا بيلمز يوللار مني

۱۳۸٧/٩/۱٦
حکایتی جالب از مسیح

                                                                                       

 

حکاِِِِِیتِِِِِی از زبان مسِِِِِیح نقل مِِِِِی‌کنند که بسِِِِِیار شنِِِِِیدنِِِِِی است. مِِِِِی‌گوِِِِِیند او اِِِِِین حکاِِِِِیت را بسِِِِِیار دوست داشت و در موقعِِِِِیت‌هاِِِِِی مختلف آن را بِِِِِیان مِِِِِی‌کرد. حکاِِِِِیت اِِِِِین است:

مردِِِِِی بود بسِِِِِیار متمکن و پولدار روزِِِِِی به کارگرانِِِِِی براِِِِِی کار در باغش نِِِِِیاز داشت. بنابراِِِِِین پِِِِِیشکارش را به مِِِِِیدان شهر فرستاد تا کارگرانِِِِِی را براِِِِِی کار اجِِِِِیر کند‘ پِِِِِیشکار رفت و همه‌ِِِِِی کارگران موجود در مِِِِِیدان شهر را اجِِِِِیر کرد و آورد و آنها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانِِِِِی که آن روز در مِِِِِیدان نبودند‘ اِِِِِین موضوع را شنِِِِِیدند و آنها نِِِِِیز آمدند. روز بعد و روزهاِِِِِی بعد نِِِِِیز تعدادِِِِِی دِِِِِیگر به جمع کارگران اضافه شدند.

گرچه اِِِِِین کارگران تازه‘ غروب بود که رسِِِِِیدند‘ اما مرد ثروتمند آنها را نِِِِِیز استخدام کرد. شبانگاه‘ هنگامِِِِِی که خورشِِِِِید فرونشسته بود‘ او همه‌ِِِِِی کارگران را گرد آورد به همه‌ِِِِِی انها دستمزدِِِِِی ِِِِِیکسان داد. بدِِِِِیهِِِِِی‌ست آنانِِِِِی که از صبح به کار مشغول بودند‘ آزرده شدند و گفتند: «اِِِِِین بِِِِِی‌‌انصافِِِِِی است. چه مِِِِِی‌کنِِِِِید‘ آقا؟ ما از صبح کار کرده‌اِِِِِیم و اِِِِِینان غروب  رسِِِِِیدند و بِِِِِیش از دو ساعت نِِِِِیست که کار کرده‌اند. بعضِِِِِی‌ها هم که چند دقِِِِِیقه پِِِِِیش به ما ملحق شدند. آنها که اصلاً کارِِِِِی نکرده‌اند».

مرد ثروتمند خندِِِِِید و گفت: «به دِِِِِیگران کارِِِِِی نداشته باشِِِِِید. آِِِِِیا آنچه که به خود شما داده‌ام‘ کم بوده است؟»

کارگران ِِِِِیکصدا گفتند: «نه‘ آنچه که شما به ما پرداخته‌اِِِِِید‘ بِِِِِیشتر از دستمزد معمولِِِِِی ما نِِِِِیز بوده است. با وجود اِِِِِین‘ انصاف نِِِِِیست که اِِِِِینانِِِِِی که دِِِِِیر رسِِِِِیدند و کارِِِِِی نکردند‘ همان دستمزدِِِِِی را بگِِِِِیرند که ما گرفته‌اِِِِِیم».

مرد دارا گفت: «من به آنها داده‌ام زِِِِِیرا بسِِِِِیار دارم. من اگر چند برابر اِِِِِین نِِِِِیز بپردازم‘ چِِِِِیزِِِِِی از دارائِِِِِی من کم نمِِِِِی‌شود. من از استغناِِِِِی خوِِِِِیش مِِِِِی‌بخشم. شما نگران اِِِِِین موضوع نباشِِِِِید. شما بِِِِِیش از توقع‌تان مزد گرفته‌اِِِِِید‘ پس مقاِِِِِیسه نکنِِِِِید. من در ازاِِِِِی کارشان نِِِِِیست که به آنها دستمزد مِِِِِی‌دهم‘ بلکه مِِِِِی‌دهم چون براِِِِِی دادن و بخشِِِِِیدن‘ بسِِِِِیار دارم. من از سر بِِِِِی‌نِِِِِیازِِِِِی‌ست که مِِِِِی‌بخشم.»

مسِِِِِیح گفت: «بعضِِِِِی‌ها براِِِِِی رسِِِِِیدن به خدا سخت مِِِِِی‌کوشند. بعضِِِِِی‌ها درست دم غروب از راه مِِِِِی‌رسند‘ بعضِِِِِی‌ها هم وقتِِِِِی کار تمام شده است‘ پِِِِِیداِِِِِیشان مِِِِِی‌شود. اما همه به ِِِِِیکسان زِِِِِیر چتر لطف و مرحمت الهِِِِِی قرار مِِِِِی‌گِِِِِیرند».

شما نمِِِِِیدانِِِِِید که خدا استحقاق بنده را نمِِِِِی‌نگرد‘ بلکه دارائِِِِِی خوِِِِِیش را مِِِِِی‌نگرد. او به غناِِِِِی خود نگاه مِِِِِی‌کند‘ نه به کار ما. از غناِِِِِی ذات الهِِِِِی‘ جز بهشت نمِِِِِی‌شکفد. باِِِِِید هم اِِِِِینگونه باشد. بهشت‘ ظهور بِِِِِی‌نِِِِِیازِِِِِی و غناِِِِِی خداوند است. دوزخ را همِِِِِین خشکه مقدس‌ها و تنگ‌نظرها برپا داشته‌اند. زِِِِِیرا اِِِِِینان آنقدر بخِِِِِیل و حسودند که نمِِِِِی‌توانند جز خود را مشمول لطف الهِِِِِی ببِِِِِینند.

 

دومان

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]