يورا بيلمز يوللار مني

۱۳۸٦/۱٢/٧
از ارومیه تا آبادان و خرمشهر

  طی هفته قبل و این هفته من در سفر به ارومیه تقریباً در شمالی‌ترین نقطه کشور و از نزدیک دریاچه ارومیه به تقریباً جنوبی‌ترین نقطه کشور در آبادان و خرمشهر و کنار اروندرود سفر داشتم. ارومیه به نوعی شهر دوم من حساب می‌شود. دوستان و همکاران بسیار خوبی در آنجا دارم که بسیار صمیمی‘ بامحبت و بزرگوار هستند. البته در ارومیه برای ارائه مقاله در مورد کارآفرینی و IT و آموزش آنها دعوت شده بودم که علاوه بر من آقای ادوین مایر رئیس دانشگاه SMA سوئیس نیز دعوت شده بود. مقاله‌ای هم که ارائه کردم تقریباً مورد استقبال قرار گرفت. تجدید دیدار با دوستان عزیزم برای من بسیار خوشحال کننده بود و هوائی عوض کردم. هوا هم خیلی خوب و ابری‘ بارانی و برفی بود و به جاهای خاطره‌انگیز ارومیه هم سر زدم از جمله منطقه «بند» ارومیه در 5 کیلومتری شهر و کلیسای مارسرکیس در منطقه «سیرداغی» ارومیه که در منطقه کوهستانی و سه کیلومتری ارومیه قرار دارد که یک فضای بسیار روحانی دارد و کلیسای فرقه شرق آشور می‌باشد و زیارتگاه مسیحیان است و از آثار تاریخی‘ زمانی که در ارومیه خیلی ناراحت بودم و دلم می‌گرفت به این منطقه می‌رفتم و آرامش خاصی پیدا می‌کردم و شب آن روز هم به «شیخ تپه» ارومیه رفتم‘ یک جایی در بلندترین منطقه شهر ارومیه و عجب هوایی بود‘ برفی می‌بارید که ما به آن کله گنجشکی می‌گوییم. خیلی زیبا بود و در آنجا دکه‌ای بود که از سال‌ها قبل در آنجا آش دوغ می‌فروخت که جایتان خالی من و دوستم در آنجا آش دوغ خوردیم‘ خیلی جالب است که آش دوغ غذای محلی آذربایجان است و طعم آن در ارومیه فلفلی است ولی در اردبیل برای این آش از فلفل استفاده نمی‌کنند‘ در عین حال منظره زیبای شهر زیبای ارومیه از روی شیخ تپه‘ آن هم در شب خیلی زیبا است.در هر حال حضور در ارومیه و یاد و خاطره شهید مهدی باکری سردار آذربایجان و ادامه دهنده راه ستارخان برایم بسیار خاطره‌انگیز بود. البته شهید مهدی باکری و شهید حمید باکری‘ دلاورمردان آذربایجان اصالتاً متولد میاندوآب(قوشاچای) هستند و شهید مهدی باکری یک زمان شهردار ارومیه بود و حتی بعضی از افراد خیلی او را دراین شهر اذیت کردند و او را رنجیده خاطر کردند.تقریباً چهار روز بعد به آبادان رفتم‘ آبادان شهر خیلی زیبایی است و همان تیپ خودش را از سالیان قبل حفظ کرده است و آثار جنگ در آنجا وجود دارد و هتلی که من در آنجا اقامت داشتم‘ زمان جنگ‘ محل اورژانس و بیمارستان و محلی برای حمل مجروحین به پشت جبهه بود و اما رئیس مرکز آبادان (همکارم) فهمیده بود من در آنجا هستم‘ محبت کردند و من را در داخل شهر آبادان و خرمشهر همراهی کردند. خیلی مردمان خونگرمی دارند و با لهجه‌های شیرین و خوب و صمیمی صحبت می‌کنند. در خرمشهر پل جدیدی را ساخته بودند که به اسم شهید محمد جهان‌آرا بود. همان جهان‌آرایی که برای او بعد از فتح خرمشهر سرودی ساخته بودند «ممد نبودی ببینی شهر آزاد شد.....»همکار من که منبعد دوست صمیمی من می‌باشد حرفهای خوبی می‌زد و می‌گفت که در جنگ شهر ما گلوله‌باران شده‘ خانه‌هایمان ویران شدند و از شهرمان آواره شدیم و در خط مقدم جبهه قرار داشتیم‘ برادرم شهید شد و حالا هم توی سرمان می‌زنند‘ خیلی دلم گرفت. مشخص بود انسان صادق و صافی است‘ ایشان را به اردبیل دعوت کردم و حرفهای جالبی در مورد آبادان می‌زد که در زیر تقدیم می‌کنم:- آبادان قبل از شروع جنگ یکی از شهرهای پیشرفته کشور بود که در حدود 478 هزار نفر جمعیت داشت و الان 250 هزار نفر جمعیت دارد.- آبادان قبل از جنگ 38 سینما و 400 مسجد و تکیه داشت.- در دانشکده نفت آبادان پروفسور هالیدی(همان نویسنده مشهور کتاب فیزیک هالیدی) تدریس‌می‌کرده است.- اصطلاحات انگلیسی و عربی در آبادان خیلی زیاد استفاده می‌شود.- همه آبادان عاشق تیم محبوبشان صنعت نفت هستند.- بچه‌های آبادان می‌گویند که جمعیت آبادان با حومه‌اش 70 میلیون نفر است(کل کشور را حومه آبادان حساب می‌کنند).

 و اما در آخر:

در سمیناری که در آبادان بودم سالنامه‌ای به ما دادند که در آن خاطرات فرماندهان جنگ‘ شهیدان و همسران آنها را نوشته بود که یکی از خاطرات من را شدیداً تحت تأثیر قرار داد و آن خاطره همسر شهید حمید باکری بود که به نقل از دوستش می‌گوید که هنگام صحبت با نیروهایش یک لحظه به یاد بچه‌هایش می‌افتد و چشمانش اشک‌آلود می‌شود‘ چرا که روز قبل از آن به خانه‌اش زنگ زده بود و شنیده بود که همسرش بچه‌اش را به بیمارستان برده بود و او به یاد فرزندش افتاده بود.می‌گویند که شهید حمید باکری در جبهه‌ها خیلی بی‌خوابی کشیده بود و همیشه چشم‌هایش خسته بوده است.خدا رحمت کند رسول ملاقلی‌پور کارگردان فقید سینما(همشهری من و اردبیلی بود)‘ فیلمی در مورد حمید باکری ساخته به نام «هیوا» که فیلم بسیار جالبی است و هنگام صحبت از حمید و خاطرات آن شهید همیشه گریه می‌کرد. من هم همیشه وقتی اسم حمید باکری را می‌شنوم‘ چشمهایم اشک‌آلود می‌شود.

                                                       

 

دومان

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]