يورا بيلمز يوللار مني

۱۳۸۳/۱۱/٩
 

 

 

                  او همواره مراقب شماست

داستان ما درباره کوهنوردی است که ميخواست به بلند ترين قله سعود کند.او پس از سال های سال تمرين وآمادگي،هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پيروزی را پيش روی خود آوردو تصميم گرفت صعود را به تنهايی انجام دهد.او سفرش را هنگامی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاريکی ميرفتولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزندو شب را زير چادر به صبح برساند،به صعودش ادامه داد تا اينکه هوا کاملا تاريک شد.به جز تاريکی هيچ چيز ديده نميشد.سياهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزی ببيند.حتی ماه و ستارهها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. 

کوهنورد همانطور که داشت بالا ميرفت،در حالی که چيزی به فتح قله نمانده بود،پايش ليز خورد وبا سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد.سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس،تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به ياد می آورد.داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزديک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حل قه خورده است.وسط زمين وهوا مانده بود.حلقه شدن طناب به دور کمرش مانع از سقوط کاملش شده بود.در آن لحظات سنگين سکوت،چاره ای نداشت جز آنکه فرياد بزند:خدايا کمکم کن.

ناگهان صدايی از دل آسمان پاسخ داد:از من چه می خواهي؟

-نجاتم بده.

-واقعا فکر ميکنی ميتوانم نجاتت بدهم؟

-البته تو تنها کسی هستی که ميتوانی مرا نجات دهی.

-پس آن طناب دور کمرت را ببر!

برای يک لحظه سکوت عميقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمرش شود.

روز بعد،گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده يک کوهنورد در حالی پيدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت!!!

و شما؟تا چه حد به طناب خود ميچسبيد؟آيا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشيد؟هيچگاه به پيام هايی که از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شک نکنيد.

هيچگاه نگوييد که خداوند فراموشتان يا رهاتان کرده است.هيچ گاه تصور نکنيد که او از شما مراقبت نميکند و به ياد داشته باشيد که خدا همواره مراقب شماست.   

دومان

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]