يورا بيلمز يوللار مني

۱۳۸۳/٩/٢٠
 

                                               
با سلام

اين شعر را تقديمتان می نمايم
خيلی وقت بود که آسمان نداشت رنگ آبی گه ابر و گه باد و گهگاهی هم طوفانی

روزها مه گرفته، شبها مه آلود بود همه جهان را در بر گرفته بود ابر و مه و دود

پیش بلبلان رسيد فرشته ای زيبا جویای احوال، خبردار شد از دنیا

بلبلان کشیدند آه از ته دل گفتند: گلها را در خفا تا به کی؟

فرشته کشيد دست محبت بر سرشان کرد نور اميدی روشن در دلشان

که اينها که می بينی رو به فناست دو غنچه زيبا هديه من به شماست

دنيز و اولدوز دو گل سرخ بی خار تا قيامت همره شمايند بی عيب و بی عار

بلبلان پر کشيدند در آسمان تا بلندا وز ته دل فریاد کشيدند که شکر، ای خداوندا

فرشته رفت و کس نداشت ازو خبر تا صبح آن روز غنچه ها دادند از خود خبر

بلبلان پر کشيدند سوی امیدشان دو غنچه را در بر گرفتند و بوسيدشان

آسمان صاف شد و بی ابر زندگی رنگين شد و خوش عطر

دنیز و اولدوز دو غنچه زيبا آوردند به خانه بلبلان مهر و صفا

پاينده باشند و باقی که اينهايند بهتر ز هر مالی

دومان

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]