يورا بيلمز يوللار مني

۱۳۸٢/۱٢/٧
شبچراغ

    از فريدون مشيری:

                  باری اگر روزی کسی از من بپرسد      

«چندي كه در روي زمين بودي چه كردي؟»

من مي‌گشايم، پيش رويش دفترم را

گريان و خندان بر مي‌افرازم سرم را

آنگاه، مي‌گويم: كه بذري نو فشانده‌است،

تا بشكفد، تا بردهد بسيار مانده است.

 

در زير اين نيلي سپهر بي‌كرانه

چندان كه يارا داشتم، در هر ترانه

نام بلند عشق را تكرار كردم

با اين صداي خسته، شايد، خفته‌اي را

در چارسوي اين جهان بيدار كردم

 

من مهرباني را ستودم

من با بدي پيكار كردم

«پژمردن يك شاخه گل» را رنج بردم

«مرگ قناري در قفس» را غصه خوردم

وز غصه مردم، شبي صد بار مُردم.

 

شرمنده از خود نيستم گر چون مسيحا،

 آنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن؛

من ، با صبوري بر جگر دندان فشردم!

 

اما اگر پيكار با نابخردان را

شمشير بايد مي‌گرفتم

بر من نگيري، من به راه مهر رفتم.

در چشم من شمشير در مشت،

 يعني كسي را مي توان كشت!

 

در راه باريكي كه از آن مي‌گذشتيم،

تاريكي بي‌دانشي بيداد مي‌كرد!

ايمان به انسان، شبچراغ راه من بود!

شمشير دست اهرمن بود!

تنها سلاح من در اين ميدان سخن بود!

 

شعرم اگر در خاطري آتش نيفروخت

اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

برگي از اين دفتر بخوان، شايد بگويي،

-آيا كه از اين مي تواند بيشتر سوخت!؟

 

شب‌هاي بي‌پايان نخفتم

پيغام انسان را به انسان، بازگفتم

 

حرفم نسيمي از ديار آشتي بود

در خارزار دشمني ها

شايد كه توفاني گران بايست مي‌بود

تا بركند بنيان اين اهريمني‌ها.

 

پيران پيش از ما نصيحت‌وار گفتند:

-«...ديرست ... ديرست...

تاريكي روح زمين را

نيروي صد چون ما، ندايي در كوير است!

«نوحي دگر مي‌بايد و توفان ديگر»

«دنياي ديگر ساخت بايد

وزنو در آن انسان ديگر»!

 

اما هنوز اين مرد تنهاي شكيبا

با كوله‌بار شوق خود ره مي‌سپارد

تا از دل اين تيرگي نوري برآرد،

در هر كناري شمع شعري مي گذارد.

 

اعجاز انسان را هنوز اميد دارد!

  

                         

دومان

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]