يورا بيلمز يوللار مني

۱۳۸٩/۱٢/٤
دوست من آراز

 

حاکمی از شهرهای کشورش بازدید می کرد و طبق معمول بعضی ها بدنبال اسب و ارابه او می دویدند!!! هنگام دیدار از محله ما فرمود: شکایت‌هاتان را صادقانه و آشکارا بازگویید و از هیچ کس نترسید، که زمانه هراس گذشته است!

دوست من که نامش آراز* بود،گفت: عالی جناب! گندم و شیر چه شد؟ تامین مسکن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن که داروی بینوایان را به رایگان می بخشد؟
عالی جناب! از این همه هرگز، هیچ ندیدم!

حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند! آیا همه اینها در سرزمین من بوده است؟ فرزندم! سپاسگزارم که مرا صادقانه آگاه کردی، به زودی نتیجه نیکو خواهی دید.
سالی گذشت، دوباره حاکم را در سفر دومش به دیارمان با افرادی که برای استقبالش آورده بودند،دیدیم که باز فرمودند: شکایت‌هاتان را صادقانه و آشکارا بازگویید و از هیچ کس نترسید، که زمانه، زمانه ی دیگری است!
هیچ کس شکایتی نکرد، کسی برنخواست که بگوید: شیر و گندم چه شد؟ تامین مسکن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ چه شد آن که داروی بینوایان را به رایگان می‌بخشد؟
تنها صدائی از میان جمع که پرسید: عالی جناب! دوستِ من ـ آراز ـ چه شد؟

*آراز نام پسرانه به زبان تورکی است.

دومان

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]