يورا بيلمز يوللار مني

۱۳۸٩/۱۱/۱٤
صفر خان زندانی سیاسی با 32 حبس مستمر

                                                                                           

در روزهای پیروزی انقلاب مردم ایران قرار داریم در این روزها مطالعاتم بیشتر در این مورد می باشد و مرور دگرباره آنها!!در مرور خاطرات مهندس بازرگان زندان برازجان و روزهای سخت آن  نام صفرقهرمانیان برایم یادآور مبارزه این مرد که به معنای واقعی "مرد"بود باز هم سخت کوش بودن و مبارز بودن آدربایجانیان را زنده کرد و این پست را به یاد رکورد دار زندانی سیاسی(32سال مستمرحبس) و کسی که علیرغم تحمل فشارها نامه عذر خواهی و عفو را به شاه ننوشت و پای مبارره و آرمانهایش ایستاد,تقدیم می کنم.

صفر قهرمانیان در سال ١٣٠٠در روستای شیشوان از توابع شهر عجبشیر در آدربایجان بدنیا آمد و ٣٢ سال زندانی سیاسی در زمان حکومت پهلوی بودمعادل ١١٠٠٠ روز. 

این آذربایجانی مبارز  از تبار بابک خرم‌دین ، کور اوغلو ،قاچاق نبی و ستارخان سردار ملی می‌باشد که هر یک از آنان برای سعادت و بهروزی خلقشان عمری صادقانه مبارزه کردند و نامی ماندگار یافتند. صفرخان نیز مثل آن قهرمانان ، جاودانه خواهد ماند ، چرا که او نیز به خاطر رهائی هموطنانش از ظلم و ستم ظالمان ، این همه رنج زندان و دربدری را تحمل کرد و خم به ابرو نیاورد.

 پس از شکست مبارزاتش به عراق گریخت. درسال 1326در عراق بازداشت شد و تا اواخر 1327 را در زندان‌های عراق زندانی بود. پس از آزادی به ایران بازگشت. در اسفند ماه همان سال، در یکی از روستاهای ارومیه بازداشت شد. ابتدا او را به اعدام سپس با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم کردند. او در جریانات انقلاب در آبان ماه سال 1357همراه سایر زندانیان سیاسی آزاد شد.
 « او در نخستین مصاحبه‌اش پس از آزادی از زندان قصر ، آزادی خود را مدیون مردم دانست و گفت : « سا ل55 یک بار مرا با 70 نفر برای نوشتن تقاضای عفو به زندان اوین بردند. من به این خواست تن ندادم و به خاطر همین مقاومت ، مدت‌ها در بدترین شرایط در زندان اوین ماندم. زندانبان گفت : آنقدر اینجا می‌مانی تا بپوسی. من خندیدم و گفتم ، من پوسیدنی نیستم ، مردم جزء دیوارهای زندانند.»

آن شب یعنی شبی از شب‌های سال 1321 ، چهار مرد در حالی که از سرِ زمین و کار روزانه بازگشته بودند به شنیدن این خبر که ملک قاسمی ـ ملاک ـ نو عروس یکی از رعایا را به اجبار به خانه خود برده است، شام نیم خورده را رها کردند و هم قسم شدند خود را مسلح کنند تا با خوانین و فئودال‌ها به مبارزه بپردازند. این چهار تن ـ حیدر خان آفاقی ، احمد فخر نژاد ، محمد نوری و صفر قهرمانیان ـ آن شب طالع خود را نوشتند ، چنان که چند سال بعد ، اوّلی و سوّمی پای چوبه‌دار رفتند. دومی سر به نیست شد و کسی از عاقبت او خبردار نشد و اما صفر قهرمانیان تقدیر خود را بر 32 سال زندان نوشت تا وجهی دیگر از انسان را نمایان سازد.»
نکته دیگر، داستان وفاداری همسر این رادمرد و چگونگی در گذشت آن شیر زن آذربایجانی می‌باشد:
« او که در سال 1324 ازدواج می‌کند ، از زمان تولد دخترش او را ندیده بود . وقتی به اعدام محکوم می‌شود به همسرش پیشنهاد می‌دهد که زندگی تازه‌ای را آغاز کند ولی « ملوک باقرپور » ، همسر او می‌گوید :
« اگر یک بار دیگر در این مورد حرف بزنی ، خودکشی خواهم کرد. اگر تا آخر عمر هم در زندان ماندگار شدی ، به امید رهائی تو ، تنها دخترمان را بزرگ می‌کنم. فکر می‌کنم که مرا هم دستگیر کرده‌اند و حبس ابد داده‌اند . من هم با تو ابد می‌کشم.»
سال 1341 همسرش با قرض گرفتن پول ، تصمیم می‌گیرد به ملاقات صفرخان بیاید ، او در تمام این مدت حتی یک ملاقات هم نداشت . خانواده او در تنگناهای مالی بودند و راه برازجان بسیار دور .
خانم ملوک باقر پور قبل از رسیدن به برازجان ، در تهران بیمار می‌شود و چشم از جهان فرو می‌بندد.
در زندان برازجان سه چیز مونس صفرخان بود: تنهائی ، رادیو و گاهی به ندرت نامه.
دختر در نامه ، خبر مرگ مادر را می‌دهد. به قول صفرخان در آن لحظه هیچ کس نمی‌توانست خودش را جای او بگذارد .بالاخره در سال 1346 دختر و داماد و نوه شش ماهه به ملاقات می‌آیند.
او تا به حال هیچ کدام آن‌ها را ندیده بود. بنابراین در روز ملاقات بسیار متعجب و بهت زده ، آن‌ها را نمی‌شناسد . او در این یازده سال هیچ ملاقاتی نداشت.»
بالاخره : « بارها از او می‌خواهند ندامت بنویسد . به طریق مختلف  تحت فشارش قرار می‌دهند ، اما او
می گوید: « بی‌خود مرا نبرید . من آدمی نیستم که نامه بنویسم» گاهی او را در انفرادی می‌کنند و گاهی وعده می‌دهند اما جواب او باز هم « نه» است.
از سال 56 کم کم فضا بازتر می‌شود . ساواک به هنگام بازدید نمایندگان صلیب سرخ جهانی ، سعی می‌کند صفرخان را پنهان کند. بنابراین او را به بیمارستان روانی ـ به اصطلاح برای مداوا ـ می‌فرستند ، در حالی که او از ناحیه گوش ناراحتی داشت. گوشی که در زندان شنوائی خود را از دست داده بود. صفرخان دست به اعتصاب غذا می‌زند تا این که مجبور می‌شوند او را که حالا به زندان اوین منتقل شده بود ، بازگردانند . وقتی شرح حالش را برای نمایندگان بازگو می‌کند ، برایشان قابل درک نیست که او 31 سال در زندان است. نمایندگان صلیب سرخ در دیدار با شاه ، خواستار آزادی او می‌شوند اما می‌گوید : « مقدور نیست» .
تا این که در سوم آبان 1357 همان طور که خود اعتقاد داشت و بارها به شکنجه گران گفته بود « 31 سال صبر کردم . باز هم صبر می‌کنم باز هم صبر می‌کنم . آن قدر می‌مانم تا فرزندان واقعی ایران ، درهای زندان را به روی همه زندانی‌های کشورم باز کنند.
به هنگام آزادی ، عرت الله سحابی  به زندان می‌آید تا او را به خانه خود ببرند، چرا که او هیچ جا را نمی‌شناسد.
اما صفرخان می‌خواهد به خانه دخترش برود. او در این 32 سال جز دیوار ، شکنجه و کشته شدن بسیاری از دوستان ، چیز دیگری ندیده است . خیابان و کوچه برای او معنائی ندارد. برای او « درک کلام زیبای آزادی هنوز امکان پذیر نیست» .
در طول بیست سال بعد از انقلاب ، صفرخان به فراموشی سپرده شد. در حالی که به خانه و حقوق نیاز داشت ـ که حق او بود ـ هر چند که در این باره هیچ گاه زبان اعتراض نگشود ، بلکه با همان عزت و متانت نفس سکوت کرد. تحمل کرد . ان چنان که 32 سال زندان ، به او خودداری و قناعت آموخته بود. در حالی که می‌توانست به شهرت و ثروت دست یابد اما از آن‌ها خودداری کرد.
بالاخره این مبارز راه آزادی ، 24 سال پس از آزادی از زندان در 19 آبان ماه 1381 شمسی در بیمارستان ایران مهر تهران درگذشت و به ابدیت پیوست.
اینک صفرخان با نامه اعمال درخشان و حماسی‌اش در گورستان امامزاده طاهر مهرشهر کرج با وجدانی آسوده آرمیده است.

علی اشرف دهقانیان عزیز کتاب جالبی را درگفتگو با صفرقهرمانیان با عنوان "خاطرات صفر خان" نوشته است که شما را به خواندن آن توصیه می کنم

                                                                صفرقهرمانیان

دومان

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]