|
|
يورا بيلمز يوللار مني |
|
۱۳۸۸/٩/۱٤
یار دبستانی من
امروز در مورد سرود یار دبستانی من که یادآور خاطرات زیادی برای دانشجویان قدیم و جدید و قعلی ایرانی می باشد مطالبی را که جمع کرده ام برای تکمیل کردن اطلاعات دوستان خوبم می نویسم :
این سرود مشهورو انقلابی برای اولین بار دریک فضای انقلابی در فیلم ازفریاد تا ترور به کارگردانی منصور تهرانی ودر متن فیلم در سال 1359 پخش شد شعر این سرود توسط منصور تهرانی سروده شده و خواننده آن مرحوم فریدون فروغی بود البته منصور تهرانی نیز آن را خوانده است این فیلم پس از مدت کوتاهی توقیف شد.پس از پخش فیلم در سینماها که من نیز در بچگی آن را دیده ام بنا به پیشنهاد منصور تهرانی به فریدون فروغی قرار شد که فریدون کاست اجرای آن را تولید و پخش شود.ولی باز مجوز آن به فریدون فروغی داده نشد در باره فیلم از فریاد تا ترور: از فریاد تا ترور عنوان فیلمی به کارگردانی منصور تهرانی که سال ۱۳۵۹ در ایران تولید شد. این فیلم مضمونی انقلابی داشت. این فیلم پس از کمتر از یک ماه از اکرانش توقیف شد. خلاصه فیلم : سه دوست قدیمی ـ حسین، داوود و رضا ـ پس از پانزده سال یکدیگر را می یابند. حسین در دام اعتیاد گرفتار است، داوود راننده ی خصوصی رئیس دادرسی ارتش است و رضا عضو یک گروه زیرزمینی مسلح است. رضا وظیفه دارد که رئیس دادرسی ارتش را ترور کند. حسین، بر اثر اعتیاد تنها و رنجور در خیابان جمشید می میرد. داوود در عملیاتی که رضا و گروهش برای ترور تیمسار انجام می دهند کشته می شود و رضا، که زخمی شده است، از راه جوی آب از مهلکه می گریزد. عمده شهرت این فیلم بابت آواز متن فیلم با عنوان یار دبستانی است که نخست فریدون فروغی آن را خواند (این نسخه به صورت مستقل بعدها به بازار زیرزمینی موسیقی پاپ ایران آمد)، اما از طرف نهاد نظارتی وزارت ارشاد به کارگردان اعلام میشود که صدای فروغی را حذف کند. آهنگ را این بار جمشید جم اجرا کرد. یار دبستانی بعدها در جریان سیاسی دانشجویی به سرود رسمی آنها تبدیل شد. مضمون این سرود شورانگیز دعوت به مبارزه است. که کلیه گروه های چپ‘راست‘ اسلامی هر یک به فراخور حال خود از آن استفاده می کنند درباره فریدون فروغی: او در سال ۱۳۲۹ محلهٔ سلسبیل تهران متولد میشود، پدر او - فتح الله - کارمند ادارهٔ دخانیات بود، در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار میپرداخت. او از مالکان بزرگ روستای نراق ـ ما بین قم و کاشان ـ به شمار میآمد. فریدون تنها پسر خانواده بود و سه خواهر داشت که هم اکنون در قید حیات هستند. او در سال ۱۳۳۵ و در شش سالگی، تحصیل را آغاز کرد و عاقبت درسال ۱۳۴۷ مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت و پس از آن دیگر تحصیل را رها کرد. وی موسیقی را بدون داشتن استاد و با توجه به علاقهای که به موسیقی راک و مخصوصاً آثار ری چارلز داشت، با تمرین میآموخت. درسن ۱۶ سالگی، با همراه ساختن گروهی نوازنده با خود موسیقی را به صورت جدی شروع میکند و در مکانهای مختلف به اجرای ترانهها وآهنگهای غربی معروف در آن روزگار و به خصوص موسیقی بلوز میپردازد و تا سن ۱۸ سالگی فعالیت خود را به همین صورت ادامه میدهد. در این دوران است که پس از یک شکست عاشقانه، مدتی از موسیقی دست میکشد، اما پس از این مدت کوتاه کنارهگیری، درسال ۱۳۴۸ در شیراز از فروغی و همراهانش برای اجرا در آن مکان دعوت میکنند (در زمان سفر فروغی به شیراز و همکاریاش با کازابا، اوایل دههٔ پنجاه و همزمان با انتشار موسیقی فیلم تنگنا مشخص شدهاست که به احتمال نزدیک به یقین صحیح نیست). در اواخر این دهه وی اواخر دهه چهل، او به خوانندهٔ بلندآوازهٔ کلوپهای شبانه تهران قدیم بدل شد. درسال ۱۳۵۰، خسرو هریتاش، کارگردان فیلم آدمک در تلاش برای پیدا کردن خوانندهای تازه نفس بود که فریدون فروغی، به او معرفی میگردد و با یک بار زمزمه کردن ترانهها، خسرو هریتاش متوجه میشود که شخصی را که به دنبالش بوده، یافتهاست. در نتیجه، دو ترانه به نامهای «آدمک» و «پروانهٔ من» را با موسیقی تورج شعبانخانی و اشعار لعبت والا، برای فیلم هریتاش اجرا میکند. پس از اکران فیلم، صفحههای ۴۵ دور این دو ترانه، درصفحهفروشیهای معروفی چون آل کوردوبس، پاپ، دیسکو، بتهوون، و پارس عرضه میگردد. این دو ترانه گل میکند و بر سر زبانها میافتد و فریدون فروغی به شهرت میرسد. گرچه در آن زمان به او خرده میگرفتند که صدای فرهاد را تقلید میکند، اما همین باعث شد تا دیگر زیر سایه نام خوانندهٔ محبوبش ری چارلز قرار نگیرد. بعدازگذشت مدتی فرشید رمزی - کارگردان نمایش تلویزیونی شش و هشت - با فریدون فروغی قرارداد میبندد و فروغی درسال ۱۳۵۱ بعداز پنج سال مشابهخوانی آثار ری چارلز را کنار میگذارد. این همکاری باعث تولد آثاری چون زندون دل و غم تنهایی میگردد که اولی، فروغی را تبدیل به هنرمندی صاحب سبک میکند. فتنهٔ چکمه پوش ساختهٔ همایون بهادران دومین فیلم سینمایی بود که فروغی در سال ۱۳۵۱ برای تیتراژ آن ترانهای را به همین نام اجرا کرد. درهمین سال توسط یکی ازدوستانش با گلی فتورهچی آشنا میشود و با او ازدواج میکند. سال بعد تنگنا ساختهٔ امیر نادری با ملودیهای شورانگیز و تکاندهندهٔ منفردزاده، صدای فروغی را بر تیتراژ داشت. در همان سال - ۱۳۵۲ - چندین ترانه را اجرا میکند که شاخصترین آنها نماز (یا نیاز به روایت ساواک!) است، با شعری از شهیار قنبری و موسیقی منفردزاده؛ ترانهای که منجر به بازخواست هر سه نفر از طرف ساواک میگردد. او ترانهٔ هوای تازه را در همین سال در برنامهٔ تلویزیونی رنگارنگ اجرا میکند و همچنین در همین سال است که به درخواست فرزان دلجو ترانهای را برای فیلم یاران (با بازی و کارگردانی دلجو) اجرا میکند. درسال ۱۳۵۳، فروغی به علت عدم تفاهم با همسرش از وی جدا میشود. در همین سال ترانهٔ همیشه غایب را با شعری از شهیار قنبری، موسیقی «ویلیام خنو» و تنظیم واروژان اجرا میکند (این ترانه، پیشتر با شعری از ویلیام خنو و با نام ماهی خسته اجرا شده بود). او که رفته رفته، به هنرمند باتجربهای تبدیل میشد، اقدام به جمعآوری آثار خود مینماید و اولین آلبوم خود را با نام زندون دل به بازار عرضه میکند. دومین آلبومش را با نام یاران درسال ۱۳۵۴ به بازار عرضه میکند و در همین سال به علت اجرای ترانهٔ سال قحطی از طرف رژیم شاهنشاهی به مدت دو سال از فعالیت منع میشود. درسال ۱۳۵۶، پس ازاعلام فضای باز سیاسی توسط رژیم، فروغی بعد از دو سال ممنوعیت کاری، سومین آلبوم خود را با نام سال قحطی به بازار عرضه میکند. در بهمن ماه همین سال، پدرش در اثر بیماری ذاتالریه از دنیا میرود. درسال ۱۳۵۷، با وخیم شدن اوضاع سیاسی ایران، فروغی اعتراض خود را به اوضاع کشور با انتشار آلبوم بت شکن اعلام میدارد و در همین سال ترانهای به نام روسپی را اجرا میکند که هرگز مجوز پخش نمیگیرد. درسال ۱۳۵۸، بعدازانقلاب، فروغی درایران میماند و کنسرت اجرا میکند که ترانههای این کنسرت را در آلبوم فریدون فروغی در آغازی نو جای میدهد و دلیل نامگذاری آلبوم به این نام، وجود ترانههای ریتمیکی مانند حقه و شیاد است که در کارنامهٔ فروغی مانند آنها وجود نداشت. بعداز انتشار این کاست، درسال ۱۳۵۹، فروغی ترانهٔ یار دبستانی را برای فیلم از فریاد تا ترور به کارگردانی منصور تهرانی اجرا میکند که در تیتراژ فیلم استفاده میشود. در حالی که هنوز هیچ منبع رسمیای برای فعالیت فروغی اعلام نشده بود، به تهرانی خبر میدهند که باید صدای فروغی را از تیتراژ فیلماش حذف کند. در نتیجه جمشید جم خواندن این ترانه را به عهده میگیرد. این ترانه بسیار مطرح و معروف میشود و حتی امروزه بهعنوان نمادی از مبارزه ارزشی خاطرهانگیز دارد. در همین زمان است که زمزمههایی در مورد ممنوعیت فعالیت فروغی شنیده میشود. او در همین سال ترانهٔ کوچهٔ شهر دلم را میخواند. در فروردین سال ۱۳۷۹ به پیشنهاد حمیدرضا آشتیانی پور (کارگردان) و به امید اخذ مجوز، «می تراود مهتاب» را با شعری از نیما یوشیج برای فیلم دختری به نام تندر میخواند اما شرایط تغییری نمیکند. گرچه ترانهٔ فروغی در انتهای فیلم در جشنوارهٔ فجر پخش میشود. پیش از این هم کیومرث پوراحمد نمیتواند مجوز حضور او را بهعنوان بازیگر برای پروژه فیلم گل یخ (که داستان آن در باره زندگی یک خوانندهٔ محکوم به سکوت بود) بگیرد. وی در روز جمعه، سیزدهم مهر ماه ۱۳۸۰ در منزلش در تهران پارس درگذشت. او را در روستای قرقرک اشتهارد کرج در کنار برکهای کوچک، در سایهٔ کوهی بزرگ و در آرامشی که سالها انتظارش را میکشید به خاک سپردند. کیومرث پوراحمد در مورد مرگ او میگوید: «فریدون فروغی برای دومین بار میمیرد. نخستین بار وقتی مرد که نتوانست بخواند و دومین بار وقتی مرد که میخواست بخواند. فریدون را فراموشی و خاموشی کشتدرباره منصور تهرانیمتولد بندرترکمن در شمال ایران ـ شروع فعالیتهای حرفه ای: تک پرده های نمایش و تاتربه سفارش تلویزیون ملی ایران.بعضی از آهنگ و ترانه های او عبارتند از: -1358، شعر و آهنگِ (یار دبستانی من) بر اساس فیلم ترور با صدای فریدون فروغی در کاست جمشید جم با دستای خودم گندم میکارم جونمو روی این زمین میذارم اگه خونم جای بارون بباره بهارون گل گـــندم در میارم و اما اصل کار یعنی سرود یار دبستانی من که پیوند دهنده تهرانی و فروغی و دانشحویان با صدای جم که انصافا خوبه ولی به خوبی فریدون نیست و با طعم سیاسی و فیلم از فریاد تا ترور است در زیر می آید: تقدیم به یاران دبستانی یار دبستانی من با من و همراه منی چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه ترکهٔ بیدادو ستم مونده هنوز رو تن ما دشت بی فرهنگی ما هرزه تمومه علفاش خوب، اگه خوب بد، اگه بد مُرده دلای آدماش دست من و تو باید این پردهها رو پاره کنه کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه یار دبستانی من...
منبع:ویکی ویدیا ۱۳۸۸/٦/۱٦
حمید مصدق و فروغ
حمید مصدق خرداد 1343
۱۳۸٧/٩/٢۸
ماجرای کفش های اثر گذار!!
اصولا برای نوشتن هر مطلبی انگیزه ای می خواهد و کفش خبرنگار عراقی نیز می تواند یک انگیزه باشد.کفش به زبان ترکی یعنی" باشماق" ویا" آیاق قابی" به زبان انگلیسی shoeوبه زبان عربی یعنی الکفش !!! یاصندل و به زبانهای مختلف می توان ترجمه کرد ولی هدف من قطعا این نیست بلکه نام بردن از چند کفش که در تاریخ ماندگار شده اند!!می باشد.
1-کفش های میرزا نوروز:او شخص متمولی بوده و می گویند خسیس هم بوده که آنقدرکفشهایش مندرس بوده که آنرا وصله و پنبه میکرده و همه مردم کفشهای او را می شناختند بطوریکه حتی زمانیکه می خواسته ازشر آنها به سبب شماتت اطرافیانش راحت بشود باز مردم فکر می کردند که او کفشها را گم کرده و بازآنها را به میرزا بر می گرداندند.که حتی به ضرب المثل تبدیل شده است.
2-کفش های استالین:او دیکتاتور شوروی بوده که متولد شهر گوری در گرجستان می باشد و برای بقای حکومت حزب کمونیست خیلی ها را کشته.قد استالین کوتاه بود و مثل اینکه عقده حقارت هم داشته و برای رفع قد کوتاهش داخل چکمه هایش کیسه های کوچک شن را می گذاشته است!!تا وانمود کنه که قدش بزرگه!
3-کفش های خروشچف:او رهبر شوروی بعد از استالین بود که از منتقدینش نیز بود.و در واقع نسبت به استالین اصلاح طلب بود!وخیلی از پیشرفتهای علمی و سیاسی شوروی از جمله سفر قاقارین به کره ماه و ....در زمان حکومت او اتفاق افتاده است.و اما همین آقای خروشچف و کفشهای انقلابی! او ماجرای شنیدنیی دارد:در اکتبر 1960در زمان اجلاس سران کشورهای جهان در سازمان ملل بنابه رسم خروشچف نیز مانند سایر روسا در زمان تعیین شده با حرارت سخنرانی می کرد و با جدیت مشتهای خود را به میزمی کوفت که ناگهان احساسات بر وی غلبه کرده ودر اوج سخنانش به ناگاه یکی از کفشهایش را درآورده ودر برابر دیده گان رهبران جهان بر روی میز چندین بار کو.بید!!!
4-کفش های طلا.ئی:این کفش ها را مجله معتبر فرانس فوتبال فرانسه به بهترین بازیکن لیگ های اروپائی هرساله اهدا می کند.
5-کفش های سیندرلا:داسنان جالبی دارد که همه آن را یا خوانده اند و یا کارتون آن رابا سانسور و یا بدون سانسوردیده اند.!!
6-کفش های نیکولاس سارکوزی:این آقا که فکر می کنه خیلی خوشتیپه! قبلا وزیر کشور فرانسه بودهو اصلیت مجارستانی دارد.وبعد از انتخابات ریاست جمهوری فرانسه که رئیس جمهور شد و با همسرش سیسیلیاکه قبلا مدل لباس فرانسوی بوده به هم زد و ا همدیگه طلاق گرفتند.ایشان سپس با مدل و خواننده ایتالیائی بصورت کاملاریلکس نامزدبازی کرده وسپس با هم ازدواج کردند البته ازخانم کارلا برونی اخیراعکس برهنه ای به قیمت چندین هزار دلار به فروش رفته است!و اما ماجرای کفشهای سارکوزی: در زمان اجلاس سران کشورهای مدیترانه چون قد ایشان نسبت به سایر روسای جمهور شرکت کننده بصورت بد وبیریختی کوتاه بود بنا به پیشنهاد همسر اخیرش!! کفشهای پاشته بلندی(بیش ار استاندارد)پوشید تا مثلا کم نیاره!!
7-کفش های همکار ما:ایشان اصولا بچه خوبی است و کارش مربوط به امورات فرهنگی است.چندروز قبل بعد از نماز دیدم که دمپائی پوشیده علت را جویا شدم که گفتند از نمازخانه احتمالا به اشتباهبرداشتند!ولی بعد ازچند روز که به کفشهای مردم گیر داده بودم از دوستان کفشهای ایشان را جویا شدم که گفتند:مثل اینکه پیدا نشده وگویا آنها را کش رفته اند!!!
٨-کفشهای چارلی چاپلین:در فیلم "در جستجوی طلا"چارلی از گشنگی کفشهایش را پخت و با ولع تمام خورد!!!
٩-کفش های خبرنگار عرافی:آقای منتظر الزیدی خبرنگار 29 ساله شبکه البغدادیه عراق در هنگام سخنرانی بوش دیوانه, کفشهایش را به سوی او پرتاب کرد ولی متاسفانه به بوش نخورد. و آقای الزیدی بدینسان اسم خودش و کفشهایش را در تاریخ ثبت کرد ولی ایکاش این کفشها به سوی صدام نیز پرتاب می شد!!!!
و اما بنده خدازنده یاد سهراب سپهری می گوید: سهراب کفشهایم کو!!
۱۳۸٧/٩/۱٧
تکمچی
امشب فیلم جالبی را در تلوزیون دیدم به اسم تکمچی به کارگردانی یداله صمدی.که مرا به
یاد اردبیل و فرهنگ غنی آذربایجان انداخت. من تکمچی را نزدیک فصل بهار دیده بودم که.
فردی قابل احترام بود و آمدن بهار را نوید می داد و دم در خانه ها می آمد و با شعرهایی
که می خواند و تکم(بز چوبی که تزئین شده است)را بازی می داد نوید خیر و برکت می داد
و مردم نیز به وی به خاطر هنرش پاداش می دادند.خواستگاه تکم در آذربایجان و
مخصوصا اردبیل است.در این فیلم موسیقی متن بسیار جالب و آذربایجانی بود و اسم دختر
تکمچی در فیلم آلما(سیب)بودکه مثل اسم دختران من دنیز و اولدوز ترکی بود و صحبت از
آراز(ارس رود بزرگ در مرز ایران و جمهوری آذربایجان) بود که نماد آذربایجان
است و بیانگر خیلی مسایل دیگر!!! ولی کاش این فیلم به زبان ترکی ساخته می شد و سپس
به زبان فارسی دوبله می شد!!با اینحال دست آقای صمدی درد نکنه و یاشاسین آذربایجانلی
صمدینی.
۱۳۸٧/٩/۱٦
حکایتی جالب از مسیح
حکاِِِِِیتِِِِِی از زبان مسِِِِِیح نقل مِِِِِیکنند که بسِِِِِیار شنِِِِِیدنِِِِِی است. مِِِِِیگوِِِِِیند او اِِِِِین حکاِِِِِیت را بسِِِِِیار دوست داشت و در موقعِِِِِیتهاِِِِِی مختلف آن را بِِِِِیان مِِِِِیکرد. حکاِِِِِیت اِِِِِین است: مردِِِِِی بود بسِِِِِیار متمکن و پولدار روزِِِِِی به کارگرانِِِِِی براِِِِِی کار در باغش نِِِِِیاز داشت. بنابراِِِِِین پِِِِِیشکارش را به مِِِِِیدان شهر فرستاد تا کارگرانِِِِِی را براِِِِِی کار اجِِِِِیر کند‘ پِِِِِیشکار رفت و همهِِِِِی کارگران موجود در مِِِِِیدان شهر را اجِِِِِیر کرد و آورد و آنها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانِِِِِی که آن روز در مِِِِِیدان نبودند‘ اِِِِِین موضوع را شنِِِِِیدند و آنها نِِِِِیز آمدند. روز بعد و روزهاِِِِِی بعد نِِِِِیز تعدادِِِِِی دِِِِِیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گرچه اِِِِِین کارگران تازه‘ غروب بود که رسِِِِِیدند‘ اما مرد ثروتمند آنها را نِِِِِیز استخدام کرد. شبانگاه‘ هنگامِِِِِی که خورشِِِِِید فرونشسته بود‘ او همهِِِِِی کارگران را گرد آورد به همهِِِِِی انها دستمزدِِِِِی ِِِِِیکسان داد. بدِِِِِیهِِِِِیست آنانِِِِِی که از صبح به کار مشغول بودند‘ آزرده شدند و گفتند: «اِِِِِین بِِِِِیانصافِِِِِی است. چه مِِِِِیکنِِِِِید‘ آقا؟ ما از صبح کار کردهاِِِِِیم و اِِِِِینان غروب رسِِِِِیدند و بِِِِِیش از دو ساعت نِِِِِیست که کار کردهاند. بعضِِِِِیها هم که چند دقِِِِِیقه پِِِِِیش به ما ملحق شدند. آنها که اصلاً کارِِِِِی نکردهاند». مرد ثروتمند خندِِِِِید و گفت: «به دِِِِِیگران کارِِِِِی نداشته باشِِِِِید. آِِِِِیا آنچه که به خود شما دادهام‘ کم بوده است؟» کارگران ِِِِِیکصدا گفتند: «نه‘ آنچه که شما به ما پرداختهاِِِِِید‘ بِِِِِیشتر از دستمزد معمولِِِِِی ما نِِِِِیز بوده است. با وجود اِِِِِین‘ انصاف نِِِِِیست که اِِِِِینانِِِِِی که دِِِِِیر رسِِِِِیدند و کارِِِِِی نکردند‘ همان دستمزدِِِِِی را بگِِِِِیرند که ما گرفتهاِِِِِیم». مرد دارا گفت: «من به آنها دادهام زِِِِِیرا بسِِِِِیار دارم. من اگر چند برابر اِِِِِین نِِِِِیز بپردازم‘ چِِِِِیزِِِِِی از دارائِِِِِی من کم نمِِِِِیشود. من از استغناِِِِِی خوِِِِِیش مِِِِِیبخشم. شما نگران اِِِِِین موضوع نباشِِِِِید. شما بِِِِِیش از توقعتان مزد گرفتهاِِِِِید‘ پس مقاِِِِِیسه نکنِِِِِید. من در ازاِِِِِی کارشان نِِِِِیست که به آنها دستمزد مِِِِِیدهم‘ بلکه مِِِِِیدهم چون براِِِِِی دادن و بخشِِِِِیدن‘ بسِِِِِیار دارم. من از سر بِِِِِینِِِِِیازِِِِِیست که مِِِِِیبخشم.» مسِِِِِیح گفت: «بعضِِِِِیها براِِِِِی رسِِِِِیدن به خدا سخت مِِِِِیکوشند. بعضِِِِِیها درست دم غروب از راه مِِِِِیرسند‘ بعضِِِِِیها هم وقتِِِِِی کار تمام شده است‘ پِِِِِیداِِِِِیشان مِِِِِیشود. اما همه به ِِِِِیکسان زِِِِِیر چتر لطف و مرحمت الهِِِِِی قرار مِِِِِیگِِِِِیرند». شما نمِِِِِیدانِِِِِید که خدا استحقاق بنده را نمِِِِِینگرد‘ بلکه دارائِِِِِی خوِِِِِیش را مِِِِِینگرد. او به غناِِِِِی خود نگاه مِِِِِیکند‘ نه به کار ما. از غناِِِِِی ذات الهِِِِِی‘ جز بهشت نمِِِِِیشکفد. باِِِِِید هم اِِِِِینگونه باشد. بهشت‘ ظهور بِِِِِینِِِِِیازِِِِِی و غناِِِِِی خداوند است. دوزخ را همِِِِِین خشکه مقدسها و تنگنظرها برپا داشتهاند. زِِِِِیرا اِِِِِینان آنقدر بخِِِِِیل و حسودند که نمِِِِِیتوانند جز خود را مشمول لطف الهِِِِِی ببِِِِِینند.
۱۳۸٧/٧/٢۸
انسان بودن بدون نمک و فلفل یکی از جانبازان جنگ تحمیلی که پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش به ایتالیا اعزام شده بود و در یکی از بیمارستانهای شهر رم به مداوا مشغول بود. از قضا متوجه میشود که خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش "مالدینی" است ابتدا تصور میکند که تشابه اسمی باشد اما در نهایت از او سوال میکند که آیا با پائولو مالدینی ستاره شهیر تیم میلان ایتالیا نسبتی دارد ؟ .... و خانم پرستار در پاسخ می گوید که پائولو مالدینی برادر وی می باشد ، دوست جانباز نیز در حالی که بسیار خوشحال شده بود از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی از پائولو مالدینی برایش به یادگار بیاورد و خانم پرستار قول می دهد که برایش تهیه کند صبح روز بعد دوست جانباز هنگامی که از خواب بیدار می شود کنار تخت خود مالدینی را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدنش نشسته است... مالدینی از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا به شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدودا ششصد کیلومتری دارد آمده تا از این جانباز جنگی که خواستار داشتن عکس یادگاری اوست عیادت کند .
برگرفته از خبرگزاری پارس ۱۳۸٧/٧/۱٩
چرچیل و اوریانا فالاچی
اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال میکند ، آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند میروید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمیتوانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ وستیز است انجام بدهید ؟ وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ میدهد : برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم . روزنامه نگار میپرسد . آن دو ابزار چیست ؟ چرچیل پاسخ میدهد : اکثریت نادان ، و اقلیت خائن
۱۳۸٧/٧/٦
گفتم.....
گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم … گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش میشد بهت نزدیک شم … گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی … گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار میتونم بکنم؟ گفتم: دیگه روی توبه ندارم ... گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! … توبه میکنم ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟ منبع:اینترنت ۱۳۸٧/۳/٢٩
اقتصاد گاوی (طنز )
۱۳۸٧/۱/٢٧
بخشی از شعر زیبای صدای پای آب از سهرابسپهری: من نمی دانم [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
